آن زمان که خورشيد قلب من برای هميشه غروب کرد
آن زمان که خونی که در رگهايم جاری بود برای هميشه خشکيد
آن زمان که لبهايم برای هميشه بسته شد
آن زمان که افکارم من را تنها در ميان آسمان رها کردند
آن زمان که تنها جسمم از ميان رفت روحم به پرواز در آمد
آن زمان من مرده ام
وشب هنگام برای يک بار و آخرين بار من را در خوابت ببين
ببين که چگونه تمام استخوانهايم و تمام افکارم در گمنامی وتنهايی پوسيدند
و من از ميان رفتند
و آن لحظه من تنها يک چيز دارمو آن خداوند يکتاست که بيشتر از هميشه به او نزديک شده
اما آنگاه مطمين باش
که برای اولين بار از نبودن تو شادانم و افسوس گذشته را نخواهم خورد زيرا در نبود تو خداوند را در کنار خود احساس می کنماحساسی واقعی که از تمام وجودم سر چشمه ميگيرد
کوچهايی که ميان من و تو بود از فردا نگفت
از رويای زيبای دنيا نگفت
از سبزی دست های پر محبتت هيچ نگفت کوچه ای ساکت بود بی خروش بی عشق بودنميدانم چرا؟
کوچه ای که ميان من و تو بود زيبا نبودآسمان هست
من هستم
مثل يک پرستوی مهاجر با حسی غريب
اما نه برای تو و نه برای هيچکس
در کنار اين مردم
شايد حضور صدايی نتواند نگاههايی چنين سنگين را جا به جا کند
شايد برای باور وجودم اثباتی لازم باشد
اما من وجود دارم
برای تنهايی ديوارهای اتاق
برای انتظار قلبهای بدون عکس
برای ترک خوردگی روح باغچه
من هستم با قلبی شکسته اما در حال تپيدن جدا از همه بودنها
همانطور که آسمان هست
چون خبر خوبی شنیدم.........
گفتم بگم تا شما هم تو این خوشحالی سهیم باشید........
ولی نمیگم... که چه خبری بوده
شوخی کردم به دل نگیرید. شایدم یه روزی بفهمید.![]()
دوستدار همه شما شیما..![]()

بیا یه باره دیگه صدای قلبم وبشنو
قلبم و تنها نزار.......
اگه تو بتونی یه باره دیگه ببینی
از پشت چشمای بسته من...............
میتونی باورم کنی
فقط یه باره دیگه قلبم وپیدا کن
میشه تصور کرد....هراحساس خوبی رو
اگر چه خورشید هنوز میتابه
قلبم هنوز احساس قربت میکنه
همیشه میدونم راهم وپیدا می کنم
هیچ جا دور نیست...
هیچ چیز دست نیافتنی نیست.............................
نمیشه فاصله ها رو با گریه پر کرد
یکیمون بهار سر خوش ......یکیمون پاییز پر درد....
فصل زیبای خزان فصل زیبای تو بود
یعنی اینکه من( هیچوقت) نمیتونم حرفه دلم و بزنم.....حتی تو این وبلاگ که خودم درستش کردم.![]()
![]()


سلام مهرداد جان....!!!!
میدونم هر روز میای به وبلوگم سر میزنی... تو لطف داری
من و خجالت میدی
نذاشتی که تولدت و درست و حسابی تبریک بگم.......
حالا همینجا تولدت و بهت تبریک می گم چون می دونم میای به وبلوگ سر میزنی..
ایشالا که ۱۲۰ سال عمر با عزت کنی و از خدا می خوام به هر چی که دوست داری برسی و خو شبخت بشی.
تولدت مبارررررررررررررررررررررررررررررررک





این دسته گل کوچولوی نا قابلم تقدیم به تو.......دوست فراموش نشدنی.....
بدان که زیباترین لحظه هایم در کنار تو ماندن است
عزیزم محبت را در پاکی نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معنا کردم.
یادت در ذهنم و عشقت در قلبم
وعطر مهربانیت در تمام وجودم است.........
تو به مانند یک شمع میمانی
وعشق مثل یک شعله.......
پرتوی عشقت را بر قلبم بتابان..

